شمال
روز پنجشنبه 30 خرداد ساعت 8 صبح راه افتادیم به سمت سمنان تا با خانواده بابا رضا بریم شمال .
اول راه رو خواب بودی و منم داشتم با خیال راحت بیرون رو نگاه میکردم و از هوای عالی لذت میبردم که همون اوایل اتوبان شروع کردی به وول خوردن و بعد از چند دقیقه بیدار شدی و تا نیم ساعت متعجب بودی و صدات در نیومد ولی بعد از اون وااااااااااااااای چی بگم آخه از دستت ووروجک بیچارمون کردی از بس گریه کردی
و جیغ زدی . شیر دادم بهت باز گریه کردی
.آب دادم باز گریه . هر چند دقیقه هم کنار میزدیم و وامیستادیم .آب جوش نبات دادم گفتیم شاید دلت درد گرفته بازم گریه
. بهت صبونه دادم بازم گریه وای خدا داشتیم من و بابا دیوونه میشدیم بنده خدا بابا رضا کنار کویر داشت راهت میبرد تا کمی آروم بشی ولی تو اصلا بهمون نگاهم نمیکردی فقطــــــــــ گریه میکردی
و وقتی میومدیم سوار ماشین بشیم بدتر میکردی خلاصه هر جوری بود راه افتادیم و بیشتر راه رو رفته بودیم که خوابت برد و من و بابات هی غصه میخوردیم که چرا اینجوری کردی آخرم نفهمیدیم چت شده بود
و حتی داشتیم برا بقیه راه و رفتن به شمال منصرف میشدیم .
خلاصه رسیدیم سمنان ی استراحت حسابی کردیم و غروب با عمه الهام و پسرش سپهر رفتیم بیرون و گشتیم و کمی برای تو هم خرید کردم و شب رو با توکل به خدا خوابیدیم که تو راه اذیتمون نکنی .
صبح زود به سمت فرح آباد حرکت کردیم و خدارو 100 هزار مرتبه شکر بیشتر مسیر رو خواب بودی و بعدشم که بیدار شدی دخمل خوبی بودی
.
غروب هم رفتیم لب ساحل و برای اولین بار دریا رو دیدی و قیافت علامت سوال شده بود و هی به دریا اشاره میکردی و میگفتی اووووووووو و لباتو غنچه میکردی قیافت دیدنی بود بابا رضا هم پاهای کوچولوتو تو آب زد و تو هم خوشت اومده بود و به محض اینکه بلندت میکرد پاهاتو تند تند تکون میدادی که دوباره پاهاتو بذاره تو آب و همون شب هم یاد گرفتی بگی دیاااا یعنی دریا قربون اون لبات بشم من.
توی اون چند روز هم دختر خوبی بودی فقط سر غذا نمیذاشتی مامانت اصلا و ابدا غذا بخوره
منم میبردمت بیرون میگردوندمت و بعدش یکی میومد از من میگرفتت و منم غذا میخوردم .
یک بار هم مامانی فک کنم دلش برام سوخته بود از بس تو بقلمی راهت میبرم (روی زمین زیاد نمیذاشتمت چون همش احساس میکردم دستات کثیف میشه و تو هم کی مدام دستات تو دهنته قربونت برم بعدم اونجا ی پله خطرناک داشت که سریع میرفتی سمتش ) اومد از من گرفتت و بردت بیرون و 1 ساعت و نیم بعد آوردت اونم چه آوردنی توی بقلش لالا بودی
وای نمیدونی چقدر به من مزه داد این اولین بار بود بدون من میخوابیدی خودمم داشتم از خستگی میمردم ولی تا موقعی که ندیدمت پلک رو هم نذاشتم بعدش مامانی روی تخت خوابوندت و منم کنارت ی خواب خوب کردم .
روز 3 تیر هم به سمت کرج برگشتیم و خداروشکر تا نیمه های جاده چالوس خواب بودی و وقتی بیدار شدی کنار جاده صبحونه خوردیم و تا خونه هم بیدار بودی و شکر خدا اذیت نکردی
.
این عکس هات مال روزیه که به سمت سمنان میرفتیم و تازه از خواب بیدار شده بودی(بابا رضا هم برا شما ی جای خوب درست کرده بود تا راحت باشی.)


جاده کیاسر رفته بودی قلم دوش عمو امیر مهربونت


به سمت دریا

اولین بار که دریا رو دیدی



ی روز دیگه

بازی لب ساحل بهت خیلی مزه داده بود

پارمین و سپهر(پسر عمه ی مهربونت)


بازم آب بازی



دخترکم تو همه زندگی من و باباتی ![]()
![]()


شمال
